تبليغاتX
تو هم با من نبودی چنان که می پنداشتم...

تو هم با من نبودی چنان که می پنداشتم...

اندوه

 ...گریه کردم باور کن .

وقتی گریبان عدم  با دست خلقت می درید     وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می افرید

وقتی زمین ناز تو را در اسمانها میکشید   وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید

من عاشق چشمت شدم نه اشک بود و نه دلی    چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک ان شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود   ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد ادم زمینی تر شد و عالم به ادم سجده کرد

تنها این شعر واهنگ اشکهایم را جاری کرد ....اغوشت را کم داشتم باز هم تو نبودی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:58  توسط رها  | 

دیدی گفتم..

دیدی هیچکس مثل من نمی شناستت  !گفتم بلاخره ...زدی زیرش ولی اشکال نداره من راحت شدم حالا می تونم بنویسم ...پیدا کردنت کاره سختی نبود .اگه تو جلد یک ادام دیگه هم میرفتی من می فهمیدم این توئ ...خودت و میشناسم روحتو ......

اون روز کنارت نشستم بهت گفتم داری  گفتی نه !گفتی یک مشت نوشته غم گینو میخوای  بخونی که چی ؟بهت گفتم میدونم باور نکردی دستم و انداختم دور گردنت  بغلت کردم بغض داشتم میمردم !قورتش دادم فکر کردی دارم خودم و لوس می کنم همیشه باور نمیکردی ....نمیدونستی اون دفتر ۶۰ برگه بالای تختت و همیشه تو تنهایی اون خونه میخوندم وگریه می کردم  اون قاب و بر میداشتم هی نگاه میکردم نمیدونستی ....

ولی حالا این قصه تموم شده رفتی به سادگی ....من موندم کوچه های تلخ خاطره ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:17  توسط رها  | 

دیوانگی

دستام از این که هست تنهاترم میشه. دروغ بگو بازم من باورم میشه

چی کار کنم بی تو بگو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:24  توسط رها  | 

...

چند سال میگذره میدونی ؟دیگه خسته شدم انقدر بهش فکر کردم ...

هی هر روز میگم چرا این اتفاق افتاد هی نمی دونم . دلم برای دستات تنگ شده ..........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:1  توسط رها  | 

هیچ...

وقتی نیستس چیزی برای نوشتن ندارم ....بهانه ای کوچک برای خندیدن برای زندگیی  برای هیچ

باران می بارد تمام غبار ها را با خود می برد اما غبار  روزهای بی تو بودن ماندنی است

باور نمی کنی اما مثل برق ذهنم را فرا می گیرد خاطرات. تنها می مانم حتی اشکی نمی ریزم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:42  توسط رها  | 

نیمه شب

تنها چیزی که داره داغونم میکنه اینکه چرا انقدر فکر میکنی انسان خوبی هستی !

اینکه هیچ کس از زندگی خصوصیت خبر نداره ..اینکه همش داری فیلم بازی می کنی ....

راستی می شناستت!از بی تابیهات خبر داره!می دونی دیشب به چی فکر میکردم !فکر می کردم که چقدر ازت نمیدونه !

عاشقش شدی؟؟؟هه هه فقط میخواستی زندگی کنی !به قیمت تمام حسرت های گذشته !بس بود برات دیگه نه!

اخ که چقدر نیستم ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 20:46  توسط رها  | 

فقط یک بار....

مرا دعوت کن برای تازه شدن برای خندیدن  نو شدن

مرا دعوت کن تا در دستانت گم شوم دوباره زنده شوم

مرا دعوت کن به بودنها به خواستن ها

میشنوی صدای قدمهای بهار می اید من هنوز غرق زمستانم

دلتنگ افتابم

مرا دعوت کن.....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط رها  | 

تنهایی

هوا سرده دستم و می کنم تو جیب پالتوم حوصله اینکه شال مو رو سرم درست کنم ندارم !برف میاد موهام توصورتم می ریزه نمیدونم چرا بغض میکنم راه میرم /راه میرم /نفس عمیق می کشم .....خیابون شلوغ همه مردم در راه .....من اما بی راه ....هه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:45  توسط رها  | 

فرار

اینجا چقدر سرده ......هیچکس نیست ..

می دونی یک مدته اهل فرار شدم هر وقت زندگیم می ریزه به هم فرار میکنم نمیدونم چرا ....دیگه بریدم ....از اینجا همین فضای کوچک برای نوشتن وتاب گرفتن: از اینجا هم فرار کردم هی میگم رها برگرد اما ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:39  توسط رها  | 

دروغ

هیچ کس نیست  !تمام اونایی که دوسشون دارم نیستن دلم میخواد حرف بزنم از این کیبورد بدم می یاد ......

چرا به من دروغ گفتی ..من اگه می دونستم می رفتم نمی موندم

چرا انقدر دم از انسانیت زدی که من باور کنم یه مشت دروغ وووو چراا

من می رفتم تو مجبورم کردی بمونم چرا ؟؟/

حا لا حالا بازم دروغ .................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:11  توسط رها  |